نوشته ای در سوگ عشق




زندگی برای هر کس يک تجربهء شخصی است و عشق شخصی ترين تجربه.
تجربهء ديگران تنها ما را به اين حقيقت رهنمون می کند که به زندگی بيانديشم و عشق يگانهء خود را بجوييم.

ادگار آلن پو در زمرهء انسان هايی است که درک شخصيت ، روحيه ، هنر و احساس عاشقانه اش می تواند موجد حرکت و فهمی انسانی و عميق باشد.

علاوه بر اشعار و داستانهای مختلف ، تعدادی نامه نيز از وی به جا مانده است .

نامه ای از « ادگار آلن پو » به يکی از دوستانش « جورج اولز »

نيويورک ۴ ژانويه ۱۸۴۸

جورج عزيز

اکنون آخرين نامهء تو ، که به تاريخ ۲۶ ژوئيه بود و با اين جمله پايان گرفته بود « آيا به من نامه خواهی نوشت؟ » در مقابلم قرار دارد. در تمام اين مدت من هميشه در صدد بودم که نامه ای به تو بنويسم . با اين همه به اين نتيجه رسيدم که بهتر است تو از من بي خبر بمانی. زيرا شنيدن ناله های دردناک دوستی چون من ، برای تو که علاقه ای به من داری جز عذاب نمی تواند بهمراه داشته باشد . به من نوشته بودی « آيا می توانی از مصيبتی که باعث در هم ريختگی زندگی ات شده حرفی بزنی» بله می توانم و قصد دارم در اين نامه همه چيز را برايت بنويسم .
مصيبتی که بر من وارد شد وحشتناک تر از آن است که يک مرد با هر قدرت و توانی بتواند آن را تحمل کند .
شش سال پيش همسرم که او را بيش از هر مرد ديگری که همسرش را دوست داشته باشد ، دوست داشتم با اختلالی که در گردش خونش بوجود آمد به بستر بيماری افتاد . بيماری او يکسال طول کشيد و من در تمام اين مدت در رنج و عذاب بودم بعدها بهتر شد ولی دوباره به بستر بيماری افتاد .من حالت مرگ را در او احساس می کردم و با چشمان خود شاهد بودم که عشق من در حال پيوستن به نيستی است . اما پی در پی بهبود می يافت و باز بيمار می شد و اين وضع ادامه داشت . پنج سال تمام ويرجينيای من با مرگ دست به گريبان بود هر بار که بهبود پيدا می کرد ، خيال می کردم که رنج و اندوهم پايان گرفته و خواهم تنوانست چون گذشته در کنار او زندگی لذت بخشی را داشته باشم .
ولی افسوس که افکارم بيهوده بود . او دوباره بيمار می شد . زنده ماندن او دليل زندگی کردنش نبود . نه قدرت حرکت داشت و نه می توانست زندگی را به معنی واقعی لمس کند و در اين نوسانات احساس می کردم که هر بار او را بيشتر از هميشه دوست دارم و سرانجام فرشته مرگ بر او مسلط شد و او را از من ربود و من تنها ماندم .
تو خوب می دانی که تحمل چنين عذابی برای شخص حساسی چون من با چه مصيبتی همراه است . در نتيجه من از هميشه گوشه گير تر ، حساستر و تندخو تر شدم .
اعتراف می کنم آنقدر عصبی شده ام که حرکاتم به آدمهای عادی شباهتی ندارد. من به ديوانه ای مبدل شده ام که برای بي خبر ماندن از آن چه به سرش آمده به ناچار ميگساری می کند و آنقدر در اين کار افراط می کنم که فقط خداوند می تواند مرا نجات دهد.
دشمنانم ناراحتی های مرا از ميگساری می دانند در صورتی که غير از اين است . من به خاطر ناراحتي هايی که دارم ميگساری مي کنم و هرگز اميدی به نجات خود ندارم . زيرا من مرگ اميد را در مرگ همسرم ديدم و از دست دادن همسرم در حقيقت از دست دادن اميد زندگيم بود که تا اين لحظه آن را تحمل کرده ام .
من اکنون درحالتی روزگار می گذرانم که بهتر است آن را حالتی بين بودن و نبودن و يا هستی و نيستی دانست. حالتی که تصور نمی کنم بيشتر از اين بتوانم ادامه آن را تحمل کنم.
دوست من ، با مرگ کسی که زندگی من بود ، به حقايق بسياری پی بردم . به حقايقی که جز خدا کسی بر آنها آگاه نيست .حقايقی که ساخته شخص روان پريشی چون من باشد .
آه خداوندا آيا هذيان می گويم ؟ من هرگز نمی توانم ويرجينيا را فراموش کنم.

« دوستدار تو ، ادگار »

يک سال قبل از اينکه اين نامه نوشته شود ، همسر پو که او در اشعارش وی را آنابل می ناميد ، از جهان رخت بربسته بود. و يک سال بعد از نوشتن اين نامه پو نيز به همسرش پيوست .
با مرگ او بسياری از اشعار غنايي و تعدادی از داستانهای هراس انگيزش و همچنين داستانهای عاشقانه اش مورد توجه قرار گرفت و به وسيله دوستانش به چاپ رسيد.
images?q=tbn:Drby

/ 9 نظر / 19 بازدید
mina

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

shohreh

تنهاييم چنان برنده شده است که رگهايم را تحديد ميکند . درمانش فقط عشق است.

پروانه

واقعا ممنون به خاطر نوشتن سوژه هاي نابي كه معلومات ما رو كاملتر مي كنه

پدرام دانش

سلام قربان ! ممنون بخاطر تشريف فرمايی تون ... همچون گذشته پربار و پرمعنا .. مطلب مناسب و بجایی بود .. با سپاس و به امید دیدار !

PaYman

سلام آيدين جون. مطلبت خيلی خفن بود ۲-۳ بار خوندمش....موفق باشی...

MOHAJER

سلام ... سپاس از آمدنت ... و روشنايی و آرامشی که از نوشته هايت استشمام می شد ... نوشته هايتان را خواندم ... در اولی فضای حسی بود خارج از تصور من و حس کوتاه من که قدرت فهم نداشت ... دومی زيبا بود و خبری داشت که می توان هنوز زيست ... تا آن زمان که هستند کسانی که عاشقانه می زيند ... اهل فيلم نيستم ... و نوشته ای که راجب فيلمنامه و تنهايی بود ... در مسير جريان واژه های من بود ... تنهايی دلنشين ... خوشحالم که وبلاگ خوبی و پيدا کردم ... باز هم به شما سر می زنم ... شاد زی ... هومن ...

maryam

سلام ايدين بسيار زيبا ودلچسب بودبرای منکه باهم عشق وزندگی را تجربه کرده ام وتومیدانی که چه میگویم بازهم گوارا بود .مرسی ازمتن قشنگت وشرهای زیبات