شکستن امواج

روزهايم

بيشتر از دو سال می شود که نوشتن برايم بسيار سخت شده است.اين احساس ناتوانی از وقتی به سراغم آمد که تازه به لندن آمده بودم و لحظه به لحظه رويا ها و باورهايم از همه چيز ،از تمدن غرب گرفته تا برداشت هايم از موفقيت و پيشرفت و دوستی و همراهی، دچار چالش شديد و فزاينده ای شده بود. مرور آن لحظات و روز ها هنوز هم آزارم می دهد. بيشترين رنجش و ناراحتی هايم هم مربوط می شد با نحوه ی مواجهه و رفتار ايرانيان لندن نشين بويژه اهالی فرهنگ و نويسندگی و سينما و روشنفکری.در همان چند ارتباط اندک و کوتاه اوضاع دستگيرم شد و نااميدی و نفرت جای تلاش و خوشبينی و آرزو را گرفت.البته پر واضح است که اين ناملايمتی ها با وجود دشواری های ناشی از مهاجرت به يک محيط جديد صد چندان رخ می نمايند و در واقع همانطور که بعد ها به اين نتيجه رسيدم ، اين رفتارها و اخلاقيات آزاردهنده و سودجويانه در همه ی ما وجود دارد و نحوه ی بروز و تجلی و درک آنها بستگی به شرايط دارد. حتا خيلی وقت ها ريشه هايی از  خودخواهی و خود محوری را در رفتار و کردار گذشته ی خودم هم يافته ام که در آن روزهای رضايت از خود، به هيچوجه متوجه آنها نبوده ام.

خوشبختانه اقامت در لندن چندان به درازا نيانجاميد و به تبع  پيشامدی خوش از آنجا کوچ کرده و به شمال انگليس آمدم. از آن موقع به بعد روزهايم  کم کم رنگ دلنشين تری به خويش گرفته اند، هر چند که روحيه خالی شدن و نا اميدی به اشکال ديگری و با قدرت بيشتری در من حضور دارند. نااميدی ای که به تصورم می تواند سازنده هم باشد. درواقع به اين نتيجه رسيده ام که سعادت فردی ما می تواند مقوله ای جداگانه از سعادت اجتماع مان باشد.بويژه شرايط تاريخی جامعه ی ما که آگاهی از موانع و مشکلات واقعی عقب ماندگی آن جز نااميدی احساس ديگری را برنمی انگيزد. و اين نااميدی اگر توام با درک و اشراف بر موقعيت های تاريخی و مذهبی باشد چه بسا حرکت ما را با آرامش و صبر و وزانت بيشتری همراه کند.

ايران که بودم با فضای موجود داخلی و تحليل های رايج، احساس شخصی ام چه در مورد تحولات ساختاری و سياسی و سعادت جامعه و چه در قبال سعادت و آرمان های خودم، بسيار خوشبينانه و اميدوارانه بود.اما خروج از ايران و مواجهه با تنهايی و بی حوصلگی و ناتوانی هايم تا حد زيادی احساسم را به نااميدی و رکود تقليل داد،با اين وجود هنوز مشکلات ايران را بيشتر سياسی ميديدم و تغيير در ساختار قدرت را عملی و تنها راه سعادت جامعه می پنداشتم و مثل بسياری ديگر حضور عده ای از افراد را مانع حرکت و بالندگی جامعه می ديدم و از اين رو موانع توسعه ی کشور و رفع آنها در نظرم چندان عميق و دشوار نمی نمود.

اما خروج از لندن و فضای آزار دهنده ی آن ( در شرايط آن موقع من )و آمدن به اينجا و زندگی در يک محيط آرام و دانشگاهی و ايجاد ارتباط با آدم هايی از فرهنگ های متفاوت کم کم روحياتم را متحول کرد. همچنين هم نشينی و هم صحبتی با دوستی عزيز ،آگاه و اهل فرهنگ و انديشه تاثيرات بسيار مثبت و مفيدی در نگرش و طرز تلقی ام از زندگی، آدم ها و مفاهيم  اجتماعی و سياسی ای که دغدغه ام بوده اند، گذاشت.

در اين دوره دريافتم که ساختار شخصيتی و رفتاری ما تا چه حد بطور جبری شکل می گيرد و ما تا چه ميزان محصول تاريخ و تصادف و پيشامدها هستيم . و ارزيابی اخلاقی و ارزشی ما از آدم های اطراف مان و آدم های تاريخ مان چقدر سطحی و خام دستانه صورت می گيرد.

در حقيقت يافتن ريشه های حضور -خود- ما در کيفيت موضع و موقعيتی که هر کدام از ما در آن ايستاده و اشغال کرده ايم  چه قدر دشوار و ناممکن می باشد و با نگاهی به مسير حرکت و آغاز و انجاممان ردپای رويداد های خارج از اراده و موثر در رشد يا رکود و صعود و سقوطمان را تا چه ميزان پررنگ خواهيم يافت.

درک و تجربه اين مفاهيم می تواند آدمی را از رنج حضور و غياب آدم های بزرگ و کوچک در جايگاه های متنوع سياسی و اقتصادی و فرهنگی برهاند و آشکار کند که  ايجاد کوچکترين تغيير و بهبود در وضعيت اجتماعی و مدنی نه تنها مستلزم پرهيز از قضاوت های اخلاقی و روحيات شخصی افراد بوده بلکه نيازمند پرداختن به ريشه های واقعی و تاريخی مشکلات فرهنگی و وابستگی های ريشه دار و غير قابل حذف مذهبی و سنتی نهادينه شده در متن جامعه می باشد.به علاوه  بدبختی ها و ضعف های ما عميق تر از آن است که نتيجه ی خيانت يا حماقت فرد يا افرادی خاص بوده باشد. همچنين اصلاح و نجات جامعه هم دشوار تر از آن است که از عهده ی زکاوت و تعهد و نبوغ فرد يا گروهی خاص برآيد ، بلکه کار و تلاشی همگانی و طاقت فرسا لازم است تا گشايشی اندک حاصل آيد و باريکه ی نوری در اين تاريکی بتابد و اميدی زنده شود.

شايد نقطه ی اساسی و حياتی برای آغاز مسيری متفاوت و آرامش بخش اين باشد که آدمی بتواند شجره نامه و مسير تثبيت و تحولات روحی و اخلاقی و علمی خود را کشف کرده و در پی آن خود را از بند تعلقات و افتخارات و شکست ها يی که بطور تاريخی و تصادفی آغشته ی روح و جسم او گشته رها کند و قدم در راه تغيير و آزادی و استقلال خويش ار آن ريسمان های تنومند و مخرب بردارد . ( همانطور که در فيلم استثنايی آبی، اثر کيشلوفسکی مفهوم آزادی از زاويه ای کاملن متفاوت از معنی رايج آن، به چالش درآمده و مواجهات بسيار زيبا و پربار و غير متعارفی به تصوير کشيده شده است)    

+ aidin h ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()