شکستن امواج

حقيقت

 

مردی دانا در شهر بولونيا به من گفت: « راه رسيدن به خدا همانا داشتن زن و فرزند است، ازدواج کن!!». کسانی  ديگر از جمله يک زن ديوانه و يک قديس گفتند: « اگر می خواهی خدا را بيابی، در جستجوی او مباش، گوش هايت را بگير و چشمانت را ببند!! اين کاری است که ما می کنيم ».

زنی مرتاض که در جنگل زندگی می کرد، در حالی که نيمه عريان بود با فريادی بلند اين چنين پاسخم داد: « عشق،عشق،عشق » و جز اين چيزی نگفت.

روزی ديگر نزد زاهدی رفتم که در غاری زندگی می کرد. از فرط گريه و عبادت به غايت ناتوان می نمود. در جوابم نصيحتی کرد که در نظرم از همه پاسخ هايی که شنيده بودم صحيح تر و دردناکتر آمد. او عصايش را به زمين کوبيد و گفت: « راهی نيست!!! » با وحشت پرسيدم پس چه چيزی وجود دارد؟

- پرتگاه

- فرياد زدم : پرتگاه؟! اين راه رسيدن به خداست؟

- بله همه ی راه ها به پرتگاه و نيستی می رسند.

اين را گفت و با اشاره خواست که تنهايش بگذارم.

          ...........................................................................

با تمام اين حرف ها به نظرم يک يا دو بار ردی از او ديده باشم: يک بار ، هنگامی که مست بودم و با دوستانم در ميخانه به خوشی تن داده بوديم، کسی را از پشت سر ديدم. هنگامی که برخواست و آنجا را ترک کرد، دانستم که خود او  بود!! که در اوج غفلتم ، حضورش آنچنان ملموس بود

باز هم يک بار ديگر ،درواقع زمستان گذشته، ردپای او را ميان برف های کوهستان يافتم. چوپانی از راه رسيد. به او گفتم : « نگاه کن! ردپای خدا ! »، خنده ای کرد و در جوابم گفت: « دوست فقير من تو ديوانه ای . اينها جای پاهای گرگ است که از اينجا گذشته است.» من ساکت شدم. با خودم گفتم به اين سرکدوی احمق که همه ی مغزش پر از گوسفند و گرگ است چه می توانم بگويم؟! چگونه او می تواند چيزی بالاتر از آن را درک کند؟ من ترديدی نداشتم که آنچه در ميان برف ها می ديدم رد پای خدا بود.

سرورم فرانسيس مرا ببخش، سالهاست که در جستجوی او هستم و اينها تنها آثاری هستند که از او يافته ام.

فرانسيس سرش را به زير افکنده و در فکر فرو رفته بود. پس از لحظه ای  آهسته گفت:

برادر لئو ، نشانی نيست، چه کسی می داند، شايد جستجوی حقيقت، خود، همان حقيقت باشد

 

بر گرفته از کتاب " جوينده ی راه حق " نوشته  نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه بهاره صارمی، با اندکی تصحيح و تغيير

+ aidin h ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()