شکستن امواج

...سير صعودی تا سقوط...

سقف

اعتقاد شخصي من اين است كه هر انساني در هر موقعيت فرهنگی ، اجتماعي و علمي كه باشد ، سقفي در بالاي سر خود دارد. سقفي كه انتهاي مسير رشد او را نشان ميدهد. سقفي كه محدود كننده رشد تفكرات و خلاقيت های آدمي است . . . . و اعتبار و جايگاه هر كس را مي توان به ميزان بلنداي اين سقف سنجيد . . . . و با توجه به اينكه تحجر و تعصب و رخوت سابقه اي طولاني در تاريخ ايران دارد ، ارتفاع سقف مزبور بر فراز سر ما ايرانيان به مراتب حقيرتر است (شايد بار ها در زندگی روزانه مان با کسانی مواجه شده ايم که در نگاه اول کاملا منطقی ، متمدن و به دور از جزم انديشی به نظر می رسيده اند ولی به مرور و با ارتباط و نزديکی بيشتر ، محدوديت های ذهنی و زوايای غير قابل رشد تفکر آنها نمايان شده است ...) .

ذكر اين مقدمه به جهت پرداختن به مشكل و معضلي است كه گريبانگير بسياري از روشنفكران و هنرمندان طراز اول اين مملكت است ، كسانيكه در يك دوره اي خاص به جهت داشتن خلاقيت هاي ذاتي قابل توجه خود ، تا اندازه اي مرزهاي تحجر موجود در جامعه را شكسته و نقش پررنگي را در مسير رشد كشور براي خود احراز مي كنند ، ولي متاسفانه پس از رسيدن به يك جايگاه معتبر مادي و معنوي به لحاظ خلاقيت و تفكر و صداقت به اشباع و رکود مي رسند و در زير سقف سكون و رخوت باقي مي مانند و از آن لحظه به بعد تمامي انرژي و تلاششان معطوف به حفظ موقعيت از دست رفته شان شده و ديگر اثری از خلاقيت و زايش در تفکر و عملکردشان يافت نمی شود...( شايد روند صعود و افول جايگاه و انديشه های روشنفكرانی چون خاتمي ، مخملباف ،سروش و . . . مثال های نسبتا مناسبی از اين نقطه نظر باشد ).

سخنی انتقادی با مخملباف ها

محسن مخملباف كه زماني پيشرو حركت هاي آوانگارد و ساختار شكن در سينماي ايران قلمداد مي شد و از اعتبار هنري و معنوي خاصي در بين هنرمندان و هنردوستان برخوردار بود ، رفته رفته با فروکش كردن توانائي ها و پايان يافتن خلاقيت ها و انسداد نسبی تفكرش ، براي حفظ موقعيت گذشته و ماندن در اوج به تدابير و اقدماتي روی آورده است كه چندان سنخيتي با هنر و فرهنگی که مدعی آن است ندارد.

چند سال قبل با يك حركت سنجيده و شجاعانه اعلام نمود كه هرگز در سياست دخالت نخواهد نمود . حتي از گرفتن جايزه در جشنواره فيلم فجر از دستان علي لاريجاني وزير وقت ارشاد خودداري نمود ولي بعدها ديديم كه چگونه در جريان بازداشت كرباسچي هياهو براه انداخت و با استعاره ای نچسب او را باغبان تهران ناميد و با به عرصه كشاندن فرزندان خود چگونه در تلاش بود كه يك چنين اتفاق صرفا“سياسی و دعواي مبتذل جناحي را رنگ و بوي ملي و عاشقانه دهد و از كرباسچي يك چهره ملي و انساني بسازد. ( البته در آن زمان اين عمل مخملباف را نمي شد با هيچ تدبير و تفكري توجيه نمود ليكن بعدها در جايي خواندم كه زماني كه فيلمهاي مخملباف به آساني از طريق فارابي به جشنواره هاي جهاني راه مي يافت ،آقاي كرباسچي از اعضاي اصلی هيات امناي بنياد فارابي بوده است و . . . )

همچنين جنجالي که براي انتخاب فيلم نماينده ايران جهت شركت در جشنواره اسكار بين او و مجيد مجيدي براه افتاد نيز نشان از روحيات جديد مخملباف داشت (كه البته حريف مجيدي نشد چرا كه مجيدي نيز تربيت شده همان نسل است و از اين لحاظ ، کم از او ندارد).

در مجموع کيفيت و چگونگی فعاليت هاي اخير مخملباف مؤيد اين نكته است كه عمده تلاش های به ظاهر انساندوستانه او (مانند اقامت در افغانستان و اقدامات مختلف او در آنجا از قبيل مدرسه سازي و آموزش فيلمسازي و .. ) و نيز به صحنه كشاندن تمامي اعضاي اهل بيت خود و پوشاندن لباس فيلمسازي به آنها پي آمد نزول خلاقيت های فکری و هنری او و نيز سعی او درهر چه بيشتر مطرح شدن و در اوج ماندن او مي باشد (.. به قول يكي از دوستان “مخملباف ديگر تمام شد بايد براي روزنامه تسليتي فرستاد!!! ) چرا كه براي انجام كارهاي انساني و اجتماعي ، بندرت می توان مکان و موقعيتی مانند ايران يافت . شايد در هيچ جاي دنيا به اندازه ايران امروز بحران اجتماعي و فرهنگي وجود نداشته باشد و اين خود مي تواند مناسبترين بستر براي فعالتهاي هاي هنري و انساني باشد . كه البته اين مهم مستلزم قبول خطر و پرداخت هزينه قابل توجهي مي باشد كه قطعا از عهده همه كس بر نمي آيد. (البته اين بدان معنا نمی باشد که عملکرد و فعاليت های هر شخص اجبارا محدود به کشور زادگاه خود گردد. حتی منشور حقوق بشر سازمان ملل نيز در اين زمينه به صراحت عنوان می کند که هرکس از هر نژاد و مليت مختار است که محل زندگی و کار و خدمت خود را آزادانه انتخاب کند و اين به معنای بی اعتنايی به وطن و زادگاه نيز نمی باشد...ليکن در بحث مورد نظر ما ، اولويت های انسانی و فرهنگی مورد ادعای امثال مخملباف مطرح است که با وجود داشتن امکان فعاليت و تلاش در ايران ... )

نشستن در يك گوشه دنج و استفاده از حس انساندوستانه تعدادي از مردم غربی كه از ابتذال و مادي گري خسته شده اند و نيز تن دادن به راهكارهاي سود جويانه تعدادي دست اندر كار جشنواره هاي غربي و پرداختن به يك ملت كه سوژه نخ نماي تمام عالم شده است ...به هيچ وجه اعتبار و عظمت براي كسي به ارمغان نخواهد آورد .

ايشان اگر به واقع دغدغه خدمت به انسانيت و فرهنگ دارند بجاي مدرسه سازي و كارهاي تبليغاتي در افغانستان مي توانند در همين ايران با تاسيس محيط هاي سالم آموزش سينما و اختصاص اعتبار مادي و معنوي از خود و افراد با نفوذ پيرامون خود ، تا حدودي جوانان تشنهء سينما و هنر را از اين فضاي ناسالم حاكم بر سينما و آموزشگاههاي سينمايي برهانند (جواناني كه در فيلم سلام سينما از علاقه و بلاتكليفي شان به اندازه كافي سوء استفاده گرديد ) .

كسي كه داعيه كارگردان بدون مرز بودن و روشنفكر جهاني بودن را دارد ، در ابتدا مي بايست مرز را بشناسد و تعهد خود را در قبال هموطنان و كشور خود در نظر بگيرد و سپس به جهاني بودن و بدون مرز بودن بيانديشد

و اما سميرا مخملباف كه اين روزها مجددا“شهرهء محافل سينمايي شده است ...
صرفنظر از اينكه سميرا در ساختن فيلمهايش تا چه اندازه وام دار پدرش بوده است و اينكه اساسا“اين فيلم ها به اندازه اي كه سر و صدا كرده و مورد توجه قرار گرفته است ارزش هنري دارد يانه.. نحوه رفتار او و سخناني كه در محافل گوناگون مي گويد ، خود تعجب برانگيز است .

حال كه تمام شرايط و اتفاقات به گونه اي رقم خورده است كه شخصي مثل سميرا با اين بضاعت مختصر هنري و اجتماعي مورد توجه قرار گرفته و در مهمترين محافل هنري دنيا مطرح مي شود و در جشنواره اي كه كارگردانان نابغه اي چون لارس فون ترير و ويم وندرس نيز حضور دارند فيلم او مورد توجه قرار مي گيرد... عقل ايجاب مي كند كه لااقل بي سرو صدا و به دور از هياهو و با عدم مداخله در امور سياسي و اجتماعي فراتر از فكر و موقعيت خود ، از اين سفرهء گسترده اي كه برايش فراهم آمده است بهره گرفته و دچار اين توهم نشود كه هر چه مي گيرد و هرچه مي دهند در قامت اوست .

آيا اين مسئله شبهه برانگيز نيست كه تعداد جايزه هايي كه سميرا و امثال او (قبادي و . . . ) از اين فيلم هاي شعاري وابتدايي خود دريافت نموده اند از مجموع جوايزي كه فيلمسازان بزرگي چون كيشلوفسكي ، برسون و تاركوفسكي براي كليه آثار بي نظيرشان گرفته اند بيشتر است ؟ آيا واقعا“ تمامي توليدات شبه هنري ساخته شده توسط طيف فيلمسازان هنری اخير ايران به لحاظ كيفي با فيلمهايي چون آبي ، داستان كوتاه عشق ، زن نازنين ، آينه و...قابل مقايسه است ؟
با اين وصف چه دليلي بجز توافقات و مصلحت های پشت پردهء سياسی و اقتصادی مي تواند در پس اين چنين مسايل متناقض و باورناپذيری باشد؟

واقعا“با چه تدبيري و انديشه اي مي توان جملاتي كه سميرا در اختتاميه جشنواره كن به هنگام دريافت جايزه ويژه هيات داوران بيان نموده است را توجيه نمود ؟

" داستان فيلم من درباره زنی است که ميخواهد رييس جمهور شود ولی من شخصا چنين تمايلی ندارم بخصوص وقتی می بينم که در دنيايی زندگی می کنم که مهمترين رييس جمهور موجودش جورج دبليو بوش است. من ترجيح می دهم فيلمساز باقی بمانم."

چگونه كسي با اين سن و سال و با اين بضاعت كم سياسي و اجتماعي بايد به خود اجازه دهد در جايي كه شايد نماينده جوانان ايراني فرض شود برای مطرح نمودن بيشتر خود ( به تقليد از مايكل مور ) و نيز جلب نظر و رضايت رهبران اروپايی بی نصيب مانده از غنايم جنگی در عراق ، اينقدر سبك و سطحي ابراز عقيده نمايد و به جاي استفاده مناسب از آن تريبون مهم و بيان صحبت هايي كه فضاي فرهنگی و هنری مناسبي را فراروي جوانان مشتاق هموطن خود بگشايد، اين چنين ازسر سيري و با روحيه محافظه كاري اظهار فضل نمايد .

ظاهرا“باتوجه به اينكه سميرا خود از طريق رانت پدرش و بطور ناگهاني و يك شبه موقعيتي براي خود بهم زده است و كارگردان مشهوری شده است به اين ذهنيت خام رسيده است كه در كشورهاي غربي و مخصوصا“ كشوری مثل آمريكا نيز مي توان به زور و حمايت پدر و با چاشنی شانس و فرصت جويی ، رئيس جمهور شد.. که اين چنين بزرگوارانه از پذيرفتن خلعت کم ارزش رياست جمهوری امتناع می ورزد .

هيچ شكي نيست كه مقامات سياسي كشورهاي مترقي دنيا مانند آمريكا ، فرانسه ، انگليس و . . . جملگي در راستاي منافع شخصي خود و كشورشان اقدام مي كنند و هيچ اولويت و بهايی به مولفه هاي انساني و فرهنگي ديگر كشورها و ملت ها قائل نمي باشند و پي بردن به اين نكته و بيان آن نيز به جز تكراری بي فايده ، هيچ نبوغي را براي گوينده آن به اثبات نمي رساند و......، چرا بايد با بيان سخنان سفارشی ، اين چنين واقعيت را قلب نمود ؟ ( به شهادت تاريخ، کشورهايی مثل فرانسه و آلمان قطعا در صورت کسب منافعی کمتر از اين برای شرکت در کشتاری به مراتب فجيعتر ، شکی به خود راه نمی دادند ).

حتا به فرض اينکه جورج دبليو بوش دارای چنان صفات رذيله اي باشد ( که از آدم های سياسی می شود انتظارش را داشت) که آدمی به پاکی و شهامت و توانمندی سميرا را نيز از خيال رئيس جمهور شدن منزجر کند ، ولی مگر فيلمسازان و سينماگران ، جملگی در راه اعتلای اهداف متعالی بشری و نهادينه کردن عدالت و انسانيت قدم بر می دارند؟ لابد اين همه فيلم سینمايی و برنامهء تلويزيونی سفارشی که تماما در راستای حمايت از استبداد و ترور و ترويج فساد ، ساخته می شوند را نيز جورج بوش کارگردانی می کند؟
با وجود اين همه فيلمساز فاسد و حامی جنایت و کشتار ، چرا خانم سميرا مخملباف تمايل دارند کماکان فيلمساز بمانند؟...

اگر واقعا“ اين اعتقاد قلبي مخملباف ها است چگونه است كه آقای مخملباف در ضيافت شام خصوصي حامد كزراي ، دست نشانده ي مستقيم آمريكا شركت مي كند و از او نشان افتخار می گيرد و با خانواده اش از امنيتي كه آمريكا در افغانستان ايجاد كرده است بيشترين بهره را اخذ مي نمايد ؟

خانواده مخملباف كه مي توانستند با هنر و تدبيرشان منشاء خدمات زيادي به نسل امروز ايران باشند ، متاسفانه آلودهء فعاليتهاي تبليغي و خودنمايانه ای شده اند که از اين رهگذر نخواهند توانست برای خود و برای ايران ، شان و منزلتی به ارمغان آورند .

نحوه ظاهر شدن محسن مخملباف با پوشش و ظاهري افغاني در تصاوير مطبوعات ، نوع آرايش ظاهري سميرا كه به گونه اي در جلوي دوربين ها قرار مي گيرد كه كاملا“ بي حجاب به نظر برسد (درصورتيكه كاملا“واضح است كه ميزان باز بودن يقه اش و محل دقيق قرار گرفتن روسري بر سرش و تعداد موهايي را كه به نمايش مي گذارد را قبلا“با دست اندركاران امور اخروی و اسلامي در ايران هماهنگ نموده است ) و حتي نام فيلمش را نيز با زيرکي و برای جلب نظر مخاطبان غربی به «پنج عصر» ( كه برگرفته از مشهورترين اشعار فدريکو گارسيا لورکا محبوبترين شاعر غربی است ) تغيير می دهد....

به هر تقدير مشاهده روحيه محافظه كاري و سازش پذيری و سودجويي از نسل قبل از ما ، تا اندازه ای قابل تحمل است ، چرا كه بسياري از مشکلات و عقب ماندگي هاي امروز ما مرهون تلاش ها و تفكرات سطحي و نسنجيده و منفعت طلبانه آنان است .

ليكن مشاهدهء کرداری اين چنين سطحي و سودجويانه از نسل امروز و جوانان رنج كشيده و محروم كه مي دانيم در چه وضعيت بغرنج و دشواری گرفتار آمده اند و با اينکه چند برابر همنوعان خود در كشورهاي ديگر تلاش می کنند و با وجود داشتن استحقاق برخورداری از امکانات و موقعيت های اجتماعی ، از ابتدائي ترين امكانات رفاهي و علمي و هنري محرومند .. دردناك است ...
مگر اينکه زد و بندی در کار باشد و منافعی در خطر ..

« در طريق عشق بازی امن و آسايش بلاست
. ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی»



* بديهی است که تمامی نکات ذکر شده ، نظر شخصی اين جانب بوده و قطعا مصون از خطا نخواهد بود .
+ aidin h ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()