شکستن امواج

 

دلم عجيب گرفته است.


سالی ديگر شده است و حالی دگر !


در انتظار چيزی هستم شايد!! .


اما آيا انتظار را جز رخوت و سکون معنايی دگر است؟!!


نمی دانم


لحظه هايم به هيچ معنايی تن در نمی دهند.


بادی روح فزا به لطافت نوازش های مادرانه، وزيدن گرفته است. جست و خيز خرگوش های کوچک در کنار رودی آرام که سايه های درختان بيد مجنون زيبايی و شوکتی دوچندان بدان بخشيده است، نگاه سنگينم را تحرکی می بخشند.


سر و صدای پر از هيجان مرغابی ها که گويی به بحثی جنجالی و دايمی نشسته اند با نوايی دل انگيز از شهرام ناظری « بار بيفکند شتر چون برسد به منزلی   بار دلست همچنان...» چشم اندازی شگرف و رويايی را پديد آورده اند.


در آنسوتر ساختمان های کم ارتفاع و نسبتا قديمی دانشگاه که يادآور دوران رشد و شکوفايی دانش و فرهنگ مغرب زمين است جلوه نموده اند. هر چند که گويی اين کاروان هم ره به جايی ديگر می برد.


لحظات سنگين اما رو به روشنی و زايش می گذرند.


بايد که سازی ديگر نواخت. بايد راهی ديگر شناخت، مسيری دلنشين اما وزين


شايد کوچه ای تنگ و تاريک، اما عاری از هر انگ و رنگ.


چرا که « جاده های پر زرق و برق، آدمی را از هدف باز می دارند»


    


 


 


 

+ aidin h ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤
comment نظرات ()