شکستن امواج

این روزها

وضعیت زندگی‌ام در چند ماه اخیر، از بسیاری جهات بویژه از نظر روحی، مشابه چند سال آخر اقامتم در ایران شده است. بین سال‌های ۸۰ تا ۸۳، زمانی بود که دیگر از حال و هوای دانشجویی و دو سال سربازی رقت‌بار بعد از آن حسابی رها شده بودم، و از شغل مهندسی‌ای که داشتم و با درآمد متوسط اما مطمئن آن، توانسته بودم فضایی برای خودم بسازم که تنوع مشغولیت‌های عمدتن مرتبط با سینما و هنر، روحیه‌ای شاداب و  زاینده را برایم در بر داشت.

روزهایم با سرعت می‌گذشتند و عمومن با لذت. شیفتگی‌ای خاص برای آمیختن با هر نوع‌آوری و تفکر تازه یافته بودم که موجب می‌شد به راحتی با افراد متفاوت ارتباط بگیرم و از آنان یاد بگیرم.

البته الان که به آن زمان نگاه می‌کنم به کلیت تفکر و ذهنیت‌های اجتماعی، سیاسی و هنری خودم در آن شرایط نقدهایی جدی دارم. اما تردید ندارم که به رغم افکار نسبتن تیره‌پردازم، روحیه‌ی مثبت و سازنده‌ای داشتم ،در بسیاری موارد، که موجب بروز زاینده‌گی ذهنی و فکری‌ و نشاط اجتماعی در وجودم می‌شد.

مشابهتی که در ابتدای این نوشته از آن گفتم نیز مربوط به دوباره زاده شدن آن روحیه می‌شود. بعد از نزدیک به شش سال زندگی در بیرون از ایران و مواجهه با شرایط تلخ و شیرین گوناگون، احساس چند ماه اخیرم بیانگر پیدایش همان روحیه‌ی پرانرژی و پرحوصله برای تولید و تفکر است.

شاید در این چند ماهه‌ی گذشته به اندازه‌ی چندین برابر چند ساله گذشته مشغول بوده‌ام. تمام روزهای هفته را کار کرده‌ام و تازه وقت‌های معدود فراغت را نیز صرف برنامه‌ریزی و ساخت فیلم شخصی خودم کرده‌ام. با این وجود میزان خستگی روحی و بدنی‌ام بسیار کمتر از تمام این سال‌های نیمه پریشان خارج از ایران بوده است.

یک دلیل عمده‌اش البته این است که تمام کارهایی که می‌کنم به نوعی به هنر و فیلم و ادبیات مربوط است، و این نخستین بار است که از راه هنر کسب درآمد می‌کنم. از این جهت حتا از وضعیتی که در ایران داشتم نیز بهتر است.

دلیل دیگرش هم البته می‌تواند این باشد که پسرکم کمی بزرگتر شده حالا و اصطلاحن از آب و گل درآمده و نگرانی‌ها و هزینه‌هایش کمتر شده است.

هر چه هست احساس خوبی دارم

+ aidin h ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

ازدواج و تبعات آن

تا وقتی مجرد بودم، همیشه فکر می‌کردم به این راحتی‌ها تن به ازدواج نخواهم داد. داشتن فرزند که دیگه اصلن به ذهنم نمی‌رسید. بچه‌دار شدن را با حماقت برابر می‌دیدم.

در واقع ازدواج و پیامدهای آن را سدی قطعی در مسیر رشد خودم می‌دانستم. سدی که کنار زدن آن هم لزومن آدم را به نقطه‌ی دلخواه پیشین باز نمی‌گرداند و چه بسا او را به دنیایی بی‌حاصل‌تر نیز بکشاند. چند نفری را از نزدیک می‌شناسم که خیلی زود از ازدواج‌شان پشیمان شدند و جدایی را به قصد جبران اشتباه در پیش گرفتند. اما تبعات جداشدن در ایران (شاید بهتر باشد بگویم برای ایرانیان) کمتر از خود ازدواج نیست.

القصه بنده با آن همه عزم راسخ برای امتناع از تاهل، در یک چشم به هم زدنی خودم را نه تنها در قامت یک مرد متاهل مسئول یافتم، چیزی نگذشت که میوه‌ی ممنوعه را هم تناول فرمودم. حالا چهار سالی از فرزنددار شدنمان هم می‌گذرد. طبیعتن باید پدری آزموده شده باشم. 

اما جالب اینجاست که گاهی کاملن فراموشم می‌شود که ازدواج کرده‌ام و فرزندی هم دارم. در واقع روحیه‌ام اصلن تغییر نکرده و آنچه همه می‌شوند با ازدواج کردن، یعنی یک مرد کلاسیک با خصوصیات آشنای مرد ایرانی، من نشده‌ام. لااقل خودم این‌طور فکر می‌کنم.

هنوز بلندپرواز و خیال‌پردازم. در مسیر علاقه‌هایم باکی از خطر کردن ندارم. بیشتر وقتم را برای چیزهایی صرف می‌کنم که قبلن هم می‌کردم. در یک کلام زندگی‌ام به لحاظ محتوا چندان تفاوتی نکرده است. البته باید بگویم این عدم تغییر هم تنها بر اثر مقاومت خودم در برابر تغییرات غالبن تحمیلی حاصل  از ازدواج بدست آمده است و این گونه نبوده است که همسرم با همه‌ی افکار و برنامه‌های من همراه و هم‌رای باشد، و یا شرایط زندگی‌مان بویژه در غربت مشکل‌ساز نبوده باشد.

به هر حال زندگی من یکی با ازدواج کردن، چندان به آن وخامتی که همیشه در مجردی فکرش را می‌کردم نیانجمیده است و این خود پشت‌گرمی غیرقابل انکاری است. 

 

+ aidin h ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

عشق و سینما

در دوازده سیزده سال گذشته، به جز دوره‌ی خیلی کوتاهی که مهاجرت به اروپا برایم خیلی مهم شده بود، تنها انگیزه و محرک جدی‌ام برای فعالیت، فیلم ساختن بوده است.

با این وجود در خلال این سال‌ها موفق به ساخت فیلم‌های زیادی نشدم. دو تا فیلم داستانی کوتاه، یک فیلم کوتاه نیمه کاره رها شده، و یک مستند نتیجه‌ی تمام فعالیت سینمایی‌ام بود تا وقتی در ایران بودم.

از وقتی هم که به انگلیس آمده‌ام ،در طول شش سال تنها یک فیلم کوتاه داستانی کار کرده‌ام و یک مستند که در مراحل آخر فیلمبرداری است.

فیلم‌هایم نیز به ندرت در جاهای رسمی جدی گرفته شده‌اند. در نمایش‌های غیر رسمی همواره بازخوردهای خوبی گرفته‌ام، چه از سوی مخاطب‌های خاص و چه عام. اما در مجموع کارنامه‌ی درخشانی ندارم که هیچ، نتایج رسمی بدست آمده عمومن رضایت بخش هم نبوده است.

 خوب حالا شاید بگویید با وجود چنین وضعی چرا هنوز در وادی سینما و فیلمسازی سیر می‌کنم. این دقیقن سوالی است که من هیچگاه از خودم نمی‌پرسم. راستش تا به حال حتا یک بار هم یأس به سراغم نیامده است. همیشه فکر کرده‌ام و می‌کنم  که یک روز فیلمی خواهم ساخت که به تمامی از آن راضی خواهم بود. و نیک می‌دانم که تا آن روز به هیچ روی از روحیه‌ی "رضایت از پیشرفت تدریجی" خودم  رها نخواهم شد.

چند وقت پیش با یکی از دوستان که تحصیلکرده‌ی سینما است اما با ورود به حوزه‌ی رسانه، فیلمسازی را کاملن کنار گذاشته است، صحبت می‌کردیم. او تا حدی از این روحیه‌ی من که این همه با انگیزه سراغ پروژه‌های کوچک و بی نام و نشان می‌روم متعجب شده بود.

خیلی با صراحت گفت که او یک آدم پرفکشنیست-کمال‌گرا- است و اگر یقین نداشته باشد از نتیجه خوب یک کار مطلقن سراغش نمی‌رود. و خودش اضافه کرد که همین باعث شده است که احتمالن دیگر هرگز سراغ فیلم ساختن نرود. من اما درست یا غلط روحیه‌ای کاملن متضاد با این دارم. اگر کاری باعث تنها ده درصد رشدم در سینما بشود حتمن به سراغش می‌روم.

باید این را نیز بگویم که برای من فیلم ساختن واقعن دشوارتر از هر کار دیگری است که به نحوی مرتبط با حوزه‌ی تحصیلی‌ام است مثل مهندسی که نزدیک به ده سال از عمرم را صرف درس و کار در آن کردم و از وقتی آمدم اینجا با وجود مخالفت همسر و دوستانم کاملن رهایش کردم (هنوز هم تعدادی زیادی از اعضاء فامیل و بعضی از دوستان مسن مهندس صدایم می‌کنند). کار فیلم حتا از کار آزاد کردن و بیزینس هم به مراتب سخت‌تر است برایم. در این یکی که اصلن تردید ندارم چرا که من از کودکی استعداد زیادی در فعالیت‌های اقتصادی داشتم و مادرم همیشه بر این توانایی‌ام تاکید می‌کرد. اما از وقتی که کرم سینما در وجودم رخنه کرد، بقیه‌ی کرم‌ها بطور کاملن آشکاری از درونم رانده شدند.

باید اعتراف کنم که در چند سال اول، شاید مثل خیلی‌ها، شهرت و جذابیت سینما تنها انگیزه‌ی واقعی برای ادامه دادن در این وادی بود. احتمالن ظهور کسی چون کیارستمی چنین عطشی را در جامعه‌ی جوان ایران دامن زده بود. موفقیت‌های دیگرانی چون قبادی و مخملباف‌ها و پناهی نیز جاده‌ای هموار، اما به گمان من کاذب، به سوی شهرت و کامیابی را ترسیم نموده بود.

اما خوشبختانه کم‌کمک و به آرامی از آن فضای دروغین و مجازی عبور کردم و دنبال کردن سینما برایم یک نیاز فکری، اجتماعی، و انسانی شد.

اکنون باورم این است و ایمان دارم که می‌توان سینما را در خلق کردن دید نه در شهرت و حتا تولید صرف و در نتیجه برای آن رسالتی عمیق‌تر قائل شد از آنچه عمومن در اذهان و آرزوها شکل می‌گیرد.

+ aidin h ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

سلامی دوباره

امشب خیلی اتفاقی و بعد از مدت‌ها سر زدم به وبلاگم. سرتاسر نوشته‌های پیشین‌ام را خواندم. حس عجیبی در درونم ایجاد شد. با و جود اینکه از نظر تفکر دیگر نزدیکی چندانی با این مطالب ندارم اما خواندن‌شان حالتی مسرور کننده و لذت‌بخش را در من ایجاد کرد. جالب اینکه این حس و حالت فردی هم نیست. گویی به نمایندگی از یک جمع در چنین فضایی قرار گرفته‌ باشم. مخصوصن وقتی نظرات را خواندم انگار خاطرات یک فعالیت جمعی را در ذهنم مرور می‌کردم.

همه‌ این‌ها باعث شد که دوباره نوشتن در اینجا را آغاز کنم. امیدوارم بتوانم مرتب و با احساس بنویسم. از منظر اندیشه بسیار فاصله گرفته‌ام از زمانیکه در اینجا می‌نوشتم، اما آرزوها و انگیزه‌هایم چندان دستخوش تغییر و تحول نشده‌اند.

 خیلی مشتاقم که ردی از دوستان وبلاگی آن زمان را نیز بیابم. تا چه پیش آید!

 

+ aidin h ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

آسان است !

آسان است زشتی ها را برشمردن

راز های غفلت را « آشکار» دیدن

به هر ریشی درشت بستن

هر آیه‌ای را بی مایه دیدن

 

اما چه سخت است ساختن!

از ضعیفان راه امنی آموختن

                           رهرو کوی آرامش شدن

 اندکی بوی تعفن را، چشیدن

 سلامی کردن از ضرورت

 یا که نمازی بی طهارت

هرچه باشد حتا به اجبار

 که شاید زنده ای را ز آوار مرداران در ربودن... 

+ aidin h ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

روزهايم

بيشتر از دو سال می شود که نوشتن برايم بسيار سخت شده است.اين احساس ناتوانی از وقتی به سراغم آمد که تازه به لندن آمده بودم و لحظه به لحظه رويا ها و باورهايم از همه چيز ،از تمدن غرب گرفته تا برداشت هايم از موفقيت و پيشرفت و دوستی و همراهی، دچار چالش شديد و فزاينده ای شده بود. مرور آن لحظات و روز ها هنوز هم آزارم می دهد. بيشترين رنجش و ناراحتی هايم هم مربوط می شد با نحوه ی مواجهه و رفتار ايرانيان لندن نشين بويژه اهالی فرهنگ و نويسندگی و سينما و روشنفکری.در همان چند ارتباط اندک و کوتاه اوضاع دستگيرم شد و نااميدی و نفرت جای تلاش و خوشبينی و آرزو را گرفت.البته پر واضح است که اين ناملايمتی ها با وجود دشواری های ناشی از مهاجرت به يک محيط جديد صد چندان رخ می نمايند و در واقع همانطور که بعد ها به اين نتيجه رسيدم ، اين رفتارها و اخلاقيات آزاردهنده و سودجويانه در همه ی ما وجود دارد و نحوه ی بروز و تجلی و درک آنها بستگی به شرايط دارد. حتا خيلی وقت ها ريشه هايی از  خودخواهی و خود محوری را در رفتار و کردار گذشته ی خودم هم يافته ام که در آن روزهای رضايت از خود، به هيچوجه متوجه آنها نبوده ام.

خوشبختانه اقامت در لندن چندان به درازا نيانجاميد و به تبع  پيشامدی خوش از آنجا کوچ کرده و به شمال انگليس آمدم. از آن موقع به بعد روزهايم  کم کم رنگ دلنشين تری به خويش گرفته اند، هر چند که روحيه خالی شدن و نا اميدی به اشکال ديگری و با قدرت بيشتری در من حضور دارند. نااميدی ای که به تصورم می تواند سازنده هم باشد. درواقع به اين نتيجه رسيده ام که سعادت فردی ما می تواند مقوله ای جداگانه از سعادت اجتماع مان باشد.بويژه شرايط تاريخی جامعه ی ما که آگاهی از موانع و مشکلات واقعی عقب ماندگی آن جز نااميدی احساس ديگری را برنمی انگيزد. و اين نااميدی اگر توام با درک و اشراف بر موقعيت های تاريخی و مذهبی باشد چه بسا حرکت ما را با آرامش و صبر و وزانت بيشتری همراه کند.

ايران که بودم با فضای موجود داخلی و تحليل های رايج، احساس شخصی ام چه در مورد تحولات ساختاری و سياسی و سعادت جامعه و چه در قبال سعادت و آرمان های خودم، بسيار خوشبينانه و اميدوارانه بود.اما خروج از ايران و مواجهه با تنهايی و بی حوصلگی و ناتوانی هايم تا حد زيادی احساسم را به نااميدی و رکود تقليل داد،با اين وجود هنوز مشکلات ايران را بيشتر سياسی ميديدم و تغيير در ساختار قدرت را عملی و تنها راه سعادت جامعه می پنداشتم و مثل بسياری ديگر حضور عده ای از افراد را مانع حرکت و بالندگی جامعه می ديدم و از اين رو موانع توسعه ی کشور و رفع آنها در نظرم چندان عميق و دشوار نمی نمود.

اما خروج از لندن و فضای آزار دهنده ی آن ( در شرايط آن موقع من )و آمدن به اينجا و زندگی در يک محيط آرام و دانشگاهی و ايجاد ارتباط با آدم هايی از فرهنگ های متفاوت کم کم روحياتم را متحول کرد. همچنين هم نشينی و هم صحبتی با دوستی عزيز ،آگاه و اهل فرهنگ و انديشه تاثيرات بسيار مثبت و مفيدی در نگرش و طرز تلقی ام از زندگی، آدم ها و مفاهيم  اجتماعی و سياسی ای که دغدغه ام بوده اند، گذاشت.

در اين دوره دريافتم که ساختار شخصيتی و رفتاری ما تا چه حد بطور جبری شکل می گيرد و ما تا چه ميزان محصول تاريخ و تصادف و پيشامدها هستيم . و ارزيابی اخلاقی و ارزشی ما از آدم های اطراف مان و آدم های تاريخ مان چقدر سطحی و خام دستانه صورت می گيرد.

در حقيقت يافتن ريشه های حضور -خود- ما در کيفيت موضع و موقعيتی که هر کدام از ما در آن ايستاده و اشغال کرده ايم  چه قدر دشوار و ناممکن می باشد و با نگاهی به مسير حرکت و آغاز و انجاممان ردپای رويداد های خارج از اراده و موثر در رشد يا رکود و صعود و سقوطمان را تا چه ميزان پررنگ خواهيم يافت.

درک و تجربه اين مفاهيم می تواند آدمی را از رنج حضور و غياب آدم های بزرگ و کوچک در جايگاه های متنوع سياسی و اقتصادی و فرهنگی برهاند و آشکار کند که  ايجاد کوچکترين تغيير و بهبود در وضعيت اجتماعی و مدنی نه تنها مستلزم پرهيز از قضاوت های اخلاقی و روحيات شخصی افراد بوده بلکه نيازمند پرداختن به ريشه های واقعی و تاريخی مشکلات فرهنگی و وابستگی های ريشه دار و غير قابل حذف مذهبی و سنتی نهادينه شده در متن جامعه می باشد.به علاوه  بدبختی ها و ضعف های ما عميق تر از آن است که نتيجه ی خيانت يا حماقت فرد يا افرادی خاص بوده باشد. همچنين اصلاح و نجات جامعه هم دشوار تر از آن است که از عهده ی زکاوت و تعهد و نبوغ فرد يا گروهی خاص برآيد ، بلکه کار و تلاشی همگانی و طاقت فرسا لازم است تا گشايشی اندک حاصل آيد و باريکه ی نوری در اين تاريکی بتابد و اميدی زنده شود.

شايد نقطه ی اساسی و حياتی برای آغاز مسيری متفاوت و آرامش بخش اين باشد که آدمی بتواند شجره نامه و مسير تثبيت و تحولات روحی و اخلاقی و علمی خود را کشف کرده و در پی آن خود را از بند تعلقات و افتخارات و شکست ها يی که بطور تاريخی و تصادفی آغشته ی روح و جسم او گشته رها کند و قدم در راه تغيير و آزادی و استقلال خويش ار آن ريسمان های تنومند و مخرب بردارد . ( همانطور که در فيلم استثنايی آبی، اثر کيشلوفسکی مفهوم آزادی از زاويه ای کاملن متفاوت از معنی رايج آن، به چالش درآمده و مواجهات بسيار زيبا و پربار و غير متعارفی به تصوير کشيده شده است)    

+ aidin h ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

« برگرد به جايی که شکست خورده ای

رها کن جايی را که پيروز شده ای !! »

             

از مقدمه ی " گزارش به خاک يونان " نوشته ی نيکوس کازانتزاکيس ترجمه ی صالح حسينی

+ aidin h ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

حقيقت

 

مردی دانا در شهر بولونيا به من گفت: « راه رسيدن به خدا همانا داشتن زن و فرزند است، ازدواج کن!!». کسانی  ديگر از جمله يک زن ديوانه و يک قديس گفتند: « اگر می خواهی خدا را بيابی، در جستجوی او مباش، گوش هايت را بگير و چشمانت را ببند!! اين کاری است که ما می کنيم ».

زنی مرتاض که در جنگل زندگی می کرد، در حالی که نيمه عريان بود با فريادی بلند اين چنين پاسخم داد: « عشق،عشق،عشق » و جز اين چيزی نگفت.

روزی ديگر نزد زاهدی رفتم که در غاری زندگی می کرد. از فرط گريه و عبادت به غايت ناتوان می نمود. در جوابم نصيحتی کرد که در نظرم از همه پاسخ هايی که شنيده بودم صحيح تر و دردناکتر آمد. او عصايش را به زمين کوبيد و گفت: « راهی نيست!!! » با وحشت پرسيدم پس چه چيزی وجود دارد؟

- پرتگاه

- فرياد زدم : پرتگاه؟! اين راه رسيدن به خداست؟

- بله همه ی راه ها به پرتگاه و نيستی می رسند.

اين را گفت و با اشاره خواست که تنهايش بگذارم.

          ...........................................................................

با تمام اين حرف ها به نظرم يک يا دو بار ردی از او ديده باشم: يک بار ، هنگامی که مست بودم و با دوستانم در ميخانه به خوشی تن داده بوديم، کسی را از پشت سر ديدم. هنگامی که برخواست و آنجا را ترک کرد، دانستم که خود او  بود!! که در اوج غفلتم ، حضورش آنچنان ملموس بود

باز هم يک بار ديگر ،درواقع زمستان گذشته، ردپای او را ميان برف های کوهستان يافتم. چوپانی از راه رسيد. به او گفتم : « نگاه کن! ردپای خدا ! »، خنده ای کرد و در جوابم گفت: « دوست فقير من تو ديوانه ای . اينها جای پاهای گرگ است که از اينجا گذشته است.» من ساکت شدم. با خودم گفتم به اين سرکدوی احمق که همه ی مغزش پر از گوسفند و گرگ است چه می توانم بگويم؟! چگونه او می تواند چيزی بالاتر از آن را درک کند؟ من ترديدی نداشتم که آنچه در ميان برف ها می ديدم رد پای خدا بود.

سرورم فرانسيس مرا ببخش، سالهاست که در جستجوی او هستم و اينها تنها آثاری هستند که از او يافته ام.

فرانسيس سرش را به زير افکنده و در فکر فرو رفته بود. پس از لحظه ای  آهسته گفت:

برادر لئو ، نشانی نيست، چه کسی می داند، شايد جستجوی حقيقت، خود، همان حقيقت باشد

 

بر گرفته از کتاب " جوينده ی راه حق " نوشته  نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه بهاره صارمی، با اندکی تصحيح و تغيير

+ aidin h ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

فردا

حضور پر صدايت، غيابت را به صحرايی مبدل می کند

که هر تک درخت تکيده ی آن نيز

وامدار خاطره ی توست

در اين وسعت، گر سرابی هم هست 

مسخ زلالی خنده های توست

 شب نخستين من

گرچه پيمودن سهمگين رخوت تنهايی است

شب های دگرم اما

خيالم به يقين

در آرامش حضور پر طنين فرداهای توست  

+ aidin h ; ٤:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

 

سخنی پيرامون فيلم " تسليم " ساخته ی تئو ونگوک
مقدمه:

در دنيای معاصر، مذهب ( بويژه اسلام) و نقش و فلسفه وجودی آن و تقابل و مواجهه آن با مفاهيم و ارزش های نوين جامعه بشری ( آزادی بيان، حقوق زنان، آزادی های جنسی، حفظ محيط زيست، دموکراسی...) که حاصل يک تاريخ تجربه تلخ و پر از ظلم و بردگی بوده است، بيش از هميشه دچار چالش و کشمکش گرديده است و کاملا مشهود است که هر چه به سمت جوامع متمدن تر پيش می رويم توجه و اهتمام به اين ارزش ها رنگ و بوی عميق تری به خود گرفته و پاسداری و تن دادن بدانها به عنوان پيش فرض هر گفتگو ، تعامل و حرکت اجتماعی و فردی تثبيت شده است. از اين روی است که در مواجهه مذهب با اين ارزش ها بدون هيچ تعارف و درنگی شمشير حذف و مبارزه به سوی مذهب دراز کرده و با همه توان به دفاع از پايه های تمدن نوين بشری مبادرت می ورزند. از آنجا که ماهيت دين بر عدم تغيير و تحول استوار است و در واقع فلسفه و خاستگاه آن خارج از اراده و محدوده قوانين حاکم بر جامعه بشری بوده است و از محيطی ماورايی و با تمهيدات و فرآيندی غير علمی وارد معادلات بشر شده است ، تحول و دگرگونی که خاصيت لاينفک انسان و جامعه انسانی می باشد با بيشترين و سخت ترين مقاومت و مقابله از سوی دين و پيروان آن مواجه می گردد و داعيه و تئوری های انطباق دين با تحولات و مقولات و ارزش های ياد شده نيز جز خارج نمودن مذهب از پيکره و هويت اصلی آن و پوشاندن لباس سياست و کياست و همرنگی چيزی نيست.

در يک نگاه متفاوت اگر بتوان پيام اصلی مذهب را به "معنويت" (spirituality) ارتقاء داد و آن را از کشاکش برخوردهای بازاری و رقابت های گروهی و مبارزات معطوف به قدرت رها کرد، آنگاه می شود از دين فضايی ترسيم نمود که کسانی بتوانند به فراخور روحيات و تجربه های اجتماعی و شخصی خود در آن امکان حرکت و بالندگی يافته و از اين رهگذر رنگ و بويی معنوی به زندگی خويش ببخشند و حتا حرکت خويش را در جاده ی سعادت مورد نظر خود، با کوله باری از دين و معنويت بيمه نمايند. در اين بينش سعادت امری اکتسابی دانسته شده و متناسب با تلاش و ذائقه و روح هر فرد، منحصر به او بوده و مرز مشترک هر انسان با ديگری نه هدف غايی و تعريفش از رستگاری است بلکه احترام و تمکين به ارزش هايی است که حاصل تجربه ی تاريخ حيات بشر است که به سعی و خطا و به هزينه هايی گزاف به ما رسيده است. لذا مسير سعادت فردی و اجتماعی لزوما از کوچه های پر ز ابهام و تلاطم مذهب نمی گذرد. مذهب می تواند به عنوان يک تجربه در روند تکاملی روح انسانی مورد نظر باشد. شايد بشود اينطور نتيجه گرفت که در اين طرز نگاه به هستی، رشد ارزش های فردی موجب وسعت و قدرت يافتن روح آدمی شده و بالندگی روح خود عين سعادت است.با اين اوصاف پاداش و عقاب و سعادت اخروی مورد اشاره مذهب در مقايسه با رستگاری توام با تلاش و رنج و مديريت و مدارای مستتر در اين بينش ، دستورالعملی ساده و ابتدايی می نمايد که بيشتر درخور اهل اطاعت است و بندگی تا طايفه ی خرد و انتخاب و مسئوليت و پاسخگويي.

حال اگر بحث را از مذهب به سمت دين اسلام همگرا کرده و نگاهی اجمالی به و ضعيت مسلمانان نقاط مختلف دنيا بيفکنيم مشاهده خواهيم کرد که تلقی اکثريت قريب به يقين آنها از اسلام به سطحی ترين لايه ی آن در حال گسترش است. اگر از آنهايی که آگاهانه اسلام را وسيله و ابزار کسب و تداوم قدرت خويش قرار داده اند هم بگذريم، باز هم با اکثريت انبوهی مواجه هستيم که اسلام را آنگونه درک کرده و بدان عمل می کنند که انتظار طالبان دنيا و سرسپردگان قدرت را برآورده می کنند تا سعادت دنيوی و اخروی بشارت داده شده خويش را.

اينان رفتارشان با اسلام به گونه ای است که گويي اسلام را مانند يک فيلم عکاسی تصور می کنند که اگر کوچکترين پرتو نوری به آن بتابد بلافاصله به فساد و نابودی خواهد گرائيد و تنها می توان در تاريکخانه ها تصويری مناسب و دلخواه و قابل قبول و قابل ارائه از آن تهيه نمود. و از اين مهمتر انگار جملگی فراموش کرده اند که فرض بر اين بوده است که دين برای نجات بشريت آمده است نه اينکه انسان ها خود را قربانی حفظ و نجات دين از نابودی و انحطاط کنند. واقعا اين مضحک نيست که ناجی خود نيازمند نجات باشد و تمام دغدغه و سرمايه ی يک جماعت عظيم صرف صيانت و نجات چيزی شود که قرار بوده آنها را از تباهی برهاند و به ساحل سعادت برساند.
اين برداشت و تلقی منحط و متحجرانه از دين تنها به مسلمانان محدود نمی شود، بلکه قدرت های بزرگ مخالف اسلام که به هزاران دليل در پنهان و آشکار به نيت مبارزه با اسلام هستند نيز همين تعبير و دريافت سطحی را از آن دارند. دريافتی که اسلام را معادل سنت های خرافی و جاهلانه می داند. که البته روشن است که هر چه جهل و خرافه در اسلام کنونی می بينيم لزوما متعلق به اسلام نبوده و به نظر می رسد که به جای مانده از جوامع بدوی اعراب و ساير نقاط مسلمان نشين باشد که بنا به نياز حکومتيان حفظ و حتی پرورانده شده و بنام اسلام شناسانده شده است.

اما جای تاسف اينجاست که بسياری از تلاشگران و مدافعان ارزش های انسانی و مدنی که تمام توان خويش را صرف گسترش و نهادينه کردن ارزش هايی مانند حقوق بشر، آزادی بيان، تساوی حقوق اجتماعی زنان با مردان و ... می کنند نيز مکررا دچار همين اشتباه می شوند و به عوض ايجاد يک فضای عقلانی نقد و تبادل نظر و نماياندن نقاط تاريک و سنت های ضد انسانی و سعی در تعديل احساسات و تعصبات خشک و تهی از انديشه بنيادگرايان، با حمله های ناشيانه و کور ، به عکس موجب تقويت برداشت های جاهلانه و سطحی از دين و حاميان آنها می شوند و روز به روز به صف مشتاقان ترور و شهادت می افرايند. به بيان ديگر آنها به اشتباه مخاطب انتقادات و مخالفت های خود را به جای متفکران و دانشمندان دين و مدعي استدلال و برهان ، يا گروه انبوه متعصبين و بی سوادان و بی هنران چماق دار قرار می دهند و يا خود را درگير حاکمان و قدرت طلبانی می کنند که از اسلام تنها نردبانی ساخته اند برای صعود به برج های زرين لذت های حيوانی و با چنگ و دندان و حيله و خيانت و جنايت هم که شده از اين امارت باد آورده خويش حراست کرده و خواهند کرد.

به هر تقدير چه بخواهيم و چه نخواهيم بيش از يک ميليارد مسلمان داريم که غالب آنها هم اسلام را از خلوت زيبا و کنج دلشان جدا کرده و به بازار آورده اند و کارزار. اگر گفتمان آزاد انديشانه و مدافع حقوق انسانی همچنان خود را با بدنه ی عقلانی اين گروه عظيم بيگانه نگه داشته و به ستيز با شاخ و برگ اين درخت تنومند ادامه دهد رفته رفته بر وسعت چالش ها افزوده شده و جهان و جامعه ی انسانی شاهد صدمات و تخريبی خواهد شد که شايد بازگشتی هم بر آن متصور نشود .


تئو ونگوک و فيلم کوتاه " تسليم "






ادامه دارد...


+ aidin h ; ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

 

دلم عجيب گرفته است.


سالی ديگر شده است و حالی دگر !


در انتظار چيزی هستم شايد!! .


اما آيا انتظار را جز رخوت و سکون معنايی دگر است؟!!


نمی دانم


لحظه هايم به هيچ معنايی تن در نمی دهند.


بادی روح فزا به لطافت نوازش های مادرانه، وزيدن گرفته است. جست و خيز خرگوش های کوچک در کنار رودی آرام که سايه های درختان بيد مجنون زيبايی و شوکتی دوچندان بدان بخشيده است، نگاه سنگينم را تحرکی می بخشند.


سر و صدای پر از هيجان مرغابی ها که گويی به بحثی جنجالی و دايمی نشسته اند با نوايی دل انگيز از شهرام ناظری « بار بيفکند شتر چون برسد به منزلی   بار دلست همچنان...» چشم اندازی شگرف و رويايی را پديد آورده اند.


در آنسوتر ساختمان های کم ارتفاع و نسبتا قديمی دانشگاه که يادآور دوران رشد و شکوفايی دانش و فرهنگ مغرب زمين است جلوه نموده اند. هر چند که گويی اين کاروان هم ره به جايی ديگر می برد.


لحظات سنگين اما رو به روشنی و زايش می گذرند.


بايد که سازی ديگر نواخت. بايد راهی ديگر شناخت، مسيری دلنشين اما وزين


شايد کوچه ای تنگ و تاريک، اما عاری از هر انگ و رنگ.


چرا که « جاده های پر زرق و برق، آدمی را از هدف باز می دارند»


    


 


 


 

+ aidin h ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

بی قراری

حرف هايی هست برای گفتن و حرف هايی برای نگفتن

حرف هايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرف هايی بزرگ اما بدون مخاطب که سرمايه ی هر کس به اندازه حرف هايی است که برای نگفتن دارد

حرف های بی قراری و ستوه همچون زبانه های بيتاب آتش که هر کلمه اش آبستن انفجاری است

 و اين کلمات بدنبال مخاطب خويشند اگر يافتند آرام می گيرند اگر نيافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حريقی جانگداز می افروزند
....

اينها از جمله ی کلماتی است که من در تمام دلتنگی ها و يأسم بدان ها چنگ می زنم و البته با دامنی پر از اميد باز می گردم.

اول کسی که مرا به فکر واداشت شريعتی بود. نه خودش که سالها پيش از آن که دست مرا گرفت، مرده بود. اما آثارش که تفکر دگرگونه بودن و نفی کردن را رهنمونم کرد. کتاب هايش يک يک آمدند، شيفته ام کردند، تکانم دادند، به فکرم واداشتند و خود را در نظرم تهی کردند و رفتند. بعد ها ديگر از او چيزی برايم نماند (جز گفتگوهای تنهايی که هميشه و در همه حال همراهم بوده است) نه از اعتقادات محکمش به ايدئولوژی دينی که مطلقا از آمال من رانده شده است تعلق خاطری برايم  مانده است، نه شيوه مبارزات و نه حتا جسارت و شهامتش.
اما نگاه لطيفش به تنهايی، عميقا در قلبم نشسته است و دغدغه ها و فرياد های پاک شب هايش. برای من تنها نيمه تاريک زندگی اش باقی مانده، يعنی خود واقعی اش. و اين خود، شب های مرا نيز به لحظاتی شور انگيز مبدل می کند.

" هجرت انسان ساز است" حرفی است از شب های او که من آن را هر روز بيشتر می فهمم.
در غربت بودن از نظر من يعنی سختی کشيدن برای ساخته شدن اگر چه بده بستانی هم در کار است، فرصت هايی که بر باد می رود و برداشت هايی که ممکن می شود. ولی ساخته شدن هزينه دارد هر چند که حسرت جاده های سبز پيشين هميشه همراهم باشد و دورنمای راه های در پيش مه آلود.

 

+ aidin h ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

سرزمین من

به اینجا آمده ام که بمانم

آری اینجا سرزمین من است

شعرهایم را اینجا خواهم خواند

                                        ـ اندیشه ام به اوج میرسد اینجا

در سکوت زیبای مردمانش

هر واژه شعریست پر مغز

در وقار سادگی خانه هاشان

                                       هر خشت سکونتی را در انتظار است

چه زیباست آرامشی اینچنین

                           زبان هایی خاموش

                           و گوش هایی محو شنیدن

چشم ها همه مست نگاه‌ست اینجا

 لحظه، لحظه‌ی آسایش است گویا

                       

  در پس ابتذال خواهش های حقیر

                          در پس فریادهای گوشخراش بردگی و سقوط

                                           در پس آیین مذاهب و ادیان زبون

 

   چه زیباست عاقبتی اینچنین!!

   آری اینجا سرزمین من است

                                    اینجا گورستان است!

+ aidin h ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

و خدا تنهاست!
 
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی به اندازه ای که احساسش کنند هست
و خدا کسی را نداشت که احساسش کند
عظمت ها همواره در جستجوی چشمانی هستند که ديده شوند
و زيبايی همواره تشنهء دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نيازمند کسانی است که در برابرش رام گردند
و خدا کسی را نداشت
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود !
و خدا بود و جز خدا هيچ نبود
و خدا بود و عدم بود
و عدم گوشی برای شنيدن نداشت
حرف هايی هست برای گفتن
و حرف هايی برای نگفتن
حرف هايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرف هايی بزرگ اما بدون مخاطب
که سرمايهء هر کسی به اندازه حرف هايی است که برای نگفتن دارد
حرف های بی قراری و ستوه
همچون زبانه های بيتاب آتش
که هر کلمه اش آبستن انفجاری است
و اين کلمات بدنبال مخاطب خويشند
اگر يافتند آرام می گيرند
اگر نيافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حريقی جانگداز می افروزند
و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه ميتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هيچ نبود و در نبودن نتوانستن است!
و خدا تنها بود...!

و خدا همچنان تنهاست!!
 
"برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهايی اثر دکتر شريعتی با اندکی تغيير"

 

+ aidin h ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

« آباد اگر نمی کنی  ويران مکن »

 

انديشه را با شب پيوندی دگر است

سکوت و سياهی 

                       تقدسی است

                                        که فردايی روشن را آبستن است

 

دشمنان انديشه نيز اگر

چون روسپيان

خود را در ظلمت عرضه می دارند

 دل را چه باک

                   که آنان را از شب گزيری نيست

و يقين

          فردا

                   خالی از حضور آنان است

+ aidin h ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

برو ای خواجه به هر چه داری
ياری بخر و به هيچ مفروش

+ aidin h ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

زايش رهايي

 



هر انسانی می تواند
آبستن خلقتی باشد
که نطفه ي آن
در شبهای تنهايي و
سفرهای درونی به بار می نشيند



هر زايشی می تواند
ظهور اندیشه ای باشد
تا به سخره گيرد
گنداب افکار به جای مانده از نخوت بزرگان را

و هر مولودی ...
نشانی دارد از رهايي

رهایی از هر چه هست
و مبارزه ای ديگر و
آرامشی دیگر...

+ aidin h ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

« بوسه ای بر رهايی »


بساط آرامش را
در سرزميني مي جويم

كه نغمه هاي نفرت
واپسين خاطرات عشق را

به سکوت سرد گورستان می سپارد

غريو  بدآهنگ
ـ به سان هرزه اي مست ـ
از بام حقير انديشه ی خويش

فواره ی كريه مرگ را
بر بلنداي آزادي
به تماشا نشسته است !!!

و چهره ی پر فروغ تحجر
                        به رقصي شرم آور
                        از رسوب متعفن قرنها فريب
                                                        سقوط حرمت مارا 
                                                        نشانه رفته است !!!!

در ذلتي اين چنين اما
ايمان پرصلابت تو

غفلت اين تباهي را
                  مرهمي است

و در هياهوی هجوم سواران سبز پوش ابتذال

                                        غرور با تو بودن 
                                        بوسه اي است بر قامت رهايي...

+ aidin h ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

آه اگر آزادی سرودی می خواند...


گفتن از تعلقات شخصی و روحيات درونی با توجه به جو فرهنگی حاکم بر گذشته و حال کشورمان ، عموما با نيات و برداشت های سطحی و رياکارانه توام بوده است.از اين رو کمتر پيش می آيد که مشخصات روحی، اخلاق و بينش واقعی مشاهير و شخصيت های ادبی و هنری ايران را از ميان آثار ، نوشته ها و سير ظاهری زندگی شان درک نمود.

اما شايد صادق هدايت از معدود افراد شاخصی باشد که در تمامی آثار و نوشته هايش و نيز در سيرهء زندگی اش تنها خود واقعيش را نمايان کرده است.و در کنار اين مهم ، صداقت و صراحت ، بارزترين وجه شخصيت اوست و همين نکته بعلاوهء هوش فوق العاده و حساسيت های دقيق انسانی اش ، از او چهره ای کم نظير در تاريخ ايران بوجود آورده است.

جملگی نوشته ها و داستان های او نمونه هايي است دست نيافتنی از ذهنيت يک انسان هوشمند ، روشنفکر ، مسئول و آزادی خواه.

نقد ها و تحليل های اجتماعی، سياسی و فرهنگی به جای مانده از او دارای عمق و کيفيتی به مراتب فراتر از زمان خود بوده است. و به رغم اينکه از لحاظ خانوادگی و طبقهء اجتماعی از قشر مرفه و اشرافی جامعه بوده است ليکن بهترين و دقيق ترين دريافت و نقد را نسبت به سنت و تحجر مذهبی و بورژوازی دينی موجود ارائه نموده است . بطوريکه پس از حدود نيم قرن از درگذشت او بسياری از دغدغه ها و نکات مورد اشارهء او در نوشته هايش ، در جامعهء امروز ما مصداق عينی يافته است.( به عکس افرادی چون شريعتی ،سروش و بازرگان و ..که به رغم چشمگير بودن نظريات شان در زمان خود ، خيلی زود و با تجربهء زمانی کوتاه ، رنگ باخته و اثر بخشی و مستندات خود را از دست داده اند...).

شخصا همواره دو کس را نه مقدس ، که محترم و مونس خود دانسته ام و در اين روزهای بلاهت و در اين جامعهء مسخ شده ، اگر به ندرت لحظات رقيق روحی و احساس زيبا و دلپذيری داشته ام ، ياد و اثری از آنان با من عجين بوده است.
صادق هدايت و احمد شاملو برای من جلوه و معياری روشن از انسانيت، فرهنگ و تعهد بوده و هستند و هر چه به آنها نزديکتر شده ام ، شيفتگي ام افزونتر شده است.و معتقدم تفکر و آرمان آنها منبعی است قابل اعتنا و مطمئن برای نهادينه کردن رشد انسانی و فرهنگی جامعه و آغازی ديگر بر نقد واپس گرائي موجود...

البته شکی نيست که هدايت و شاملو نیز مانند تمامی انسان ها اشتباهاتی در اعمال و تفکرشان بوده است ( برای نمونه نظرات هدايت در مورد عظمت و شوکت ایران باستان تا حدی به افراط گرائيده است.همچنين نسبت به برخوردهای تند و نقد های نامهربانانهء شاملو در ارتباط با فردوسی و سعدی و تعدادی ديگر از نويسندگان معاصر انتقاد های بجايی مطرح است) ليکن ديدگاه انسانی و نظریات روشنگرانه و سنت شکن آنان است که جايگاه و منزلتی کم نظیر برايشان ايجاد نموده است.

در توصيف احوال و نقد آثار هدايت و شاملو سخنان بسياری بيان شده و خواهد شد و گفته های چون منی به دليل بضاعت کم و احساس زياد ، تنها روايتی شخصی و فاقد اعتبار علمی و ادبی خواهد بود. لذا سخن بريده و فقط به جهت آراستن کلام ، به نامه ای کوتاه از هدايت و یک قطعه شعر و کلامی نغز از شاملو بسنده می کنم.

::)نامه ای از هدايت به «محمد علی جمالزاده» :

حقيقتا بنده خجل هستم از اين که نتوانستم در مدت اقامتتان خدمت برسم*.آن هم چندين علت دارد که توضيحش مفصل خواهد بود.يکی آن که مخلص از هر گونه اقدام و دوندگی پرهيز می کنم چون سخت دچار فاتاليسم** شده ام. به علاوه مثل خدا لامکان می باشم و عموما پاتوقم يا به عقيده شما پاتوق در کافهء فردوسی...است.بعد هم شنيدم که در دربند در مهمان خانهء مجللی منزل داريد که امثال بنده را از دم در خواهند راند...
و ديگر اينکه زياد خسته و به همه چيز بی علاقه هستم.فقط روزها را می گذرانم و هر شب بعد از صرف اشربهء مفصل خود را به خاک می سپارم و يک اخ و تف هم روی قبرم می اندازم .اما معجز ديگرم اين است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم...


*:در سال ۱۳۲۶ جمالزاده از سوی دفتر بين المللی کار به تهران می آيد و در هتل مجلل دربند اقامت می کند.جمالزاده پس از ملاقات با هدايت در کافه ای در تهران از او می خواهد که در هتل محل اقامتش مجددا يکديگر را ببينند .هدايت به دلايلی که خود توضيح می دهد به اين ملاقات نمی رود و پس از مدتی نامه فوق را به ژنو برای جمالزاده می فرستد.

**:جبر گرائی و سرنوشت باوری

ـ اين نامه به همين شکل ناقص منتشر شده است و نسخه کامل آن ظاهرا در اختيار همايون کاتوزيان بوده است که...

::) قسمتی از سخنرانی شاعر آزادی* «احمد شاملو» در يکی از محافل ادبی خارج از کشور :

اهل سياست به قداست زندگی نمی انديشد. بلکه زندگان را تنها به مثابهء وسايلی ارزيابی می کند که عندالقتضاء بايد بی درنگ قربانی پيروزی او شوند.
و ای بسا به همين دليل است که بايد قبول کرد در جهان هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست و
در دنياي بی قانونی که اداره و هدايتش به دست اوباش و ديوانگان افتاده است
هنر چيزی است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن نمی توان داشت.

*:به همين عنوان فيلمی توسط مسلم منصوری ساخته شده است که شامل ديدار و نشستی خصوصی و صميمانه با شاملو و همسرش آيدا و نيز گفتگو پيرامون آثار شاملو با شاعران، نويسندگان و هنرمندان مطرحی چون ،محمد حقوقی ، سيمين بهبهانی، محمد علی سپانلو ، ضياء موحد ، ناصر تقوايی، بهرام بيضايي، عباس کيا رستمی و...می باشد که به لحاظ محتوا قابل توجه می باشد.


::) شعری از شاملو به فراخور حسرت هميشگی آزادی!!

ترانه ی بزرگ ترین آرزو

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای،
هيچ کجا ديواری فرو ريخته بر جای نمی ماند.

ساليان بسيار نمی بايست
دریافتن را
که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی است.

همچون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده ،

همچون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده

به نعره ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده ،-

غیاب بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود.


آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه پرنده!






+ aidin h ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

...سير صعودی تا سقوط...

سقف

اعتقاد شخصي من اين است كه هر انساني در هر موقعيت فرهنگی ، اجتماعي و علمي كه باشد ، سقفي در بالاي سر خود دارد. سقفي كه انتهاي مسير رشد او را نشان ميدهد. سقفي كه محدود كننده رشد تفكرات و خلاقيت های آدمي است . . . . و اعتبار و جايگاه هر كس را مي توان به ميزان بلنداي اين سقف سنجيد . . . . و با توجه به اينكه تحجر و تعصب و رخوت سابقه اي طولاني در تاريخ ايران دارد ، ارتفاع سقف مزبور بر فراز سر ما ايرانيان به مراتب حقيرتر است (شايد بار ها در زندگی روزانه مان با کسانی مواجه شده ايم که در نگاه اول کاملا منطقی ، متمدن و به دور از جزم انديشی به نظر می رسيده اند ولی به مرور و با ارتباط و نزديکی بيشتر ، محدوديت های ذهنی و زوايای غير قابل رشد تفکر آنها نمايان شده است ...) .

ذكر اين مقدمه به جهت پرداختن به مشكل و معضلي است كه گريبانگير بسياري از روشنفكران و هنرمندان طراز اول اين مملكت است ، كسانيكه در يك دوره اي خاص به جهت داشتن خلاقيت هاي ذاتي قابل توجه خود ، تا اندازه اي مرزهاي تحجر موجود در جامعه را شكسته و نقش پررنگي را در مسير رشد كشور براي خود احراز مي كنند ، ولي متاسفانه پس از رسيدن به يك جايگاه معتبر مادي و معنوي به لحاظ خلاقيت و تفكر و صداقت به اشباع و رکود مي رسند و در زير سقف سكون و رخوت باقي مي مانند و از آن لحظه به بعد تمامي انرژي و تلاششان معطوف به حفظ موقعيت از دست رفته شان شده و ديگر اثری از خلاقيت و زايش در تفکر و عملکردشان يافت نمی شود...( شايد روند صعود و افول جايگاه و انديشه های روشنفكرانی چون خاتمي ، مخملباف ،سروش و . . . مثال های نسبتا مناسبی از اين نقطه نظر باشد ).

سخنی انتقادی با مخملباف ها

محسن مخملباف كه زماني پيشرو حركت هاي آوانگارد و ساختار شكن در سينماي ايران قلمداد مي شد و از اعتبار هنري و معنوي خاصي در بين هنرمندان و هنردوستان برخوردار بود ، رفته رفته با فروکش كردن توانائي ها و پايان يافتن خلاقيت ها و انسداد نسبی تفكرش ، براي حفظ موقعيت گذشته و ماندن در اوج به تدابير و اقدماتي روی آورده است كه چندان سنخيتي با هنر و فرهنگی که مدعی آن است ندارد.

چند سال قبل با يك حركت سنجيده و شجاعانه اعلام نمود كه هرگز در سياست دخالت نخواهد نمود . حتي از گرفتن جايزه در جشنواره فيلم فجر از دستان علي لاريجاني وزير وقت ارشاد خودداري نمود ولي بعدها ديديم كه چگونه در جريان بازداشت كرباسچي هياهو براه انداخت و با استعاره ای نچسب او را باغبان تهران ناميد و با به عرصه كشاندن فرزندان خود چگونه در تلاش بود كه يك چنين اتفاق صرفا“سياسی و دعواي مبتذل جناحي را رنگ و بوي ملي و عاشقانه دهد و از كرباسچي يك چهره ملي و انساني بسازد. ( البته در آن زمان اين عمل مخملباف را نمي شد با هيچ تدبير و تفكري توجيه نمود ليكن بعدها در جايي خواندم كه زماني كه فيلمهاي مخملباف به آساني از طريق فارابي به جشنواره هاي جهاني راه مي يافت ،آقاي كرباسچي از اعضاي اصلی هيات امناي بنياد فارابي بوده است و . . . )

همچنين جنجالي که براي انتخاب فيلم نماينده ايران جهت شركت در جشنواره اسكار بين او و مجيد مجيدي براه افتاد نيز نشان از روحيات جديد مخملباف داشت (كه البته حريف مجيدي نشد چرا كه مجيدي نيز تربيت شده همان نسل است و از اين لحاظ ، کم از او ندارد).

در مجموع کيفيت و چگونگی فعاليت هاي اخير مخملباف مؤيد اين نكته است كه عمده تلاش های به ظاهر انساندوستانه او (مانند اقامت در افغانستان و اقدامات مختلف او در آنجا از قبيل مدرسه سازي و آموزش فيلمسازي و .. ) و نيز به صحنه كشاندن تمامي اعضاي اهل بيت خود و پوشاندن لباس فيلمسازي به آنها پي آمد نزول خلاقيت های فکری و هنری او و نيز سعی او درهر چه بيشتر مطرح شدن و در اوج ماندن او مي باشد (.. به قول يكي از دوستان “مخملباف ديگر تمام شد بايد براي روزنامه تسليتي فرستاد!!! ) چرا كه براي انجام كارهاي انساني و اجتماعي ، بندرت می توان مکان و موقعيتی مانند ايران يافت . شايد در هيچ جاي دنيا به اندازه ايران امروز بحران اجتماعي و فرهنگي وجود نداشته باشد و اين خود مي تواند مناسبترين بستر براي فعالتهاي هاي هنري و انساني باشد . كه البته اين مهم مستلزم قبول خطر و پرداخت هزينه قابل توجهي مي باشد كه قطعا از عهده همه كس بر نمي آيد. (البته اين بدان معنا نمی باشد که عملکرد و فعاليت های هر شخص اجبارا محدود به کشور زادگاه خود گردد. حتی منشور حقوق بشر سازمان ملل نيز در اين زمينه به صراحت عنوان می کند که هرکس از هر نژاد و مليت مختار است که محل زندگی و کار و خدمت خود را آزادانه انتخاب کند و اين به معنای بی اعتنايی به وطن و زادگاه نيز نمی باشد...ليکن در بحث مورد نظر ما ، اولويت های انسانی و فرهنگی مورد ادعای امثال مخملباف مطرح است که با وجود داشتن امکان فعاليت و تلاش در ايران ... )

نشستن در يك گوشه دنج و استفاده از حس انساندوستانه تعدادي از مردم غربی كه از ابتذال و مادي گري خسته شده اند و نيز تن دادن به راهكارهاي سود جويانه تعدادي دست اندر كار جشنواره هاي غربي و پرداختن به يك ملت كه سوژه نخ نماي تمام عالم شده است ...به هيچ وجه اعتبار و عظمت براي كسي به ارمغان نخواهد آورد .

ايشان اگر به واقع دغدغه خدمت به انسانيت و فرهنگ دارند بجاي مدرسه سازي و كارهاي تبليغاتي در افغانستان مي توانند در همين ايران با تاسيس محيط هاي سالم آموزش سينما و اختصاص اعتبار مادي و معنوي از خود و افراد با نفوذ پيرامون خود ، تا حدودي جوانان تشنهء سينما و هنر را از اين فضاي ناسالم حاكم بر سينما و آموزشگاههاي سينمايي برهانند (جواناني كه در فيلم سلام سينما از علاقه و بلاتكليفي شان به اندازه كافي سوء استفاده گرديد ) .

كسي كه داعيه كارگردان بدون مرز بودن و روشنفكر جهاني بودن را دارد ، در ابتدا مي بايست مرز را بشناسد و تعهد خود را در قبال هموطنان و كشور خود در نظر بگيرد و سپس به جهاني بودن و بدون مرز بودن بيانديشد

و اما سميرا مخملباف كه اين روزها مجددا“شهرهء محافل سينمايي شده است ...
صرفنظر از اينكه سميرا در ساختن فيلمهايش تا چه اندازه وام دار پدرش بوده است و اينكه اساسا“اين فيلم ها به اندازه اي كه سر و صدا كرده و مورد توجه قرار گرفته است ارزش هنري دارد يانه.. نحوه رفتار او و سخناني كه در محافل گوناگون مي گويد ، خود تعجب برانگيز است .

حال كه تمام شرايط و اتفاقات به گونه اي رقم خورده است كه شخصي مثل سميرا با اين بضاعت مختصر هنري و اجتماعي مورد توجه قرار گرفته و در مهمترين محافل هنري دنيا مطرح مي شود و در جشنواره اي كه كارگردانان نابغه اي چون لارس فون ترير و ويم وندرس نيز حضور دارند فيلم او مورد توجه قرار مي گيرد... عقل ايجاب مي كند كه لااقل بي سرو صدا و به دور از هياهو و با عدم مداخله در امور سياسي و اجتماعي فراتر از فكر و موقعيت خود ، از اين سفرهء گسترده اي كه برايش فراهم آمده است بهره گرفته و دچار اين توهم نشود كه هر چه مي گيرد و هرچه مي دهند در قامت اوست .

آيا اين مسئله شبهه برانگيز نيست كه تعداد جايزه هايي كه سميرا و امثال او (قبادي و . . . ) از اين فيلم هاي شعاري وابتدايي خود دريافت نموده اند از مجموع جوايزي كه فيلمسازان بزرگي چون كيشلوفسكي ، برسون و تاركوفسكي براي كليه آثار بي نظيرشان گرفته اند بيشتر است ؟ آيا واقعا“ تمامي توليدات شبه هنري ساخته شده توسط طيف فيلمسازان هنری اخير ايران به لحاظ كيفي با فيلمهايي چون آبي ، داستان كوتاه عشق ، زن نازنين ، آينه و...قابل مقايسه است ؟
با اين وصف چه دليلي بجز توافقات و مصلحت های پشت پردهء سياسی و اقتصادی مي تواند در پس اين چنين مسايل متناقض و باورناپذيری باشد؟

واقعا“با چه تدبيري و انديشه اي مي توان جملاتي كه سميرا در اختتاميه جشنواره كن به هنگام دريافت جايزه ويژه هيات داوران بيان نموده است را توجيه نمود ؟

" داستان فيلم من درباره زنی است که ميخواهد رييس جمهور شود ولی من شخصا چنين تمايلی ندارم بخصوص وقتی می بينم که در دنيايی زندگی می کنم که مهمترين رييس جمهور موجودش جورج دبليو بوش است. من ترجيح می دهم فيلمساز باقی بمانم."

چگونه كسي با اين سن و سال و با اين بضاعت كم سياسي و اجتماعي بايد به خود اجازه دهد در جايي كه شايد نماينده جوانان ايراني فرض شود برای مطرح نمودن بيشتر خود ( به تقليد از مايكل مور ) و نيز جلب نظر و رضايت رهبران اروپايی بی نصيب مانده از غنايم جنگی در عراق ، اينقدر سبك و سطحي ابراز عقيده نمايد و به جاي استفاده مناسب از آن تريبون مهم و بيان صحبت هايي كه فضاي فرهنگی و هنری مناسبي را فراروي جوانان مشتاق هموطن خود بگشايد، اين چنين ازسر سيري و با روحيه محافظه كاري اظهار فضل نمايد .

ظاهرا“باتوجه به اينكه سميرا خود از طريق رانت پدرش و بطور ناگهاني و يك شبه موقعيتي براي خود بهم زده است و كارگردان مشهوری شده است به اين ذهنيت خام رسيده است كه در كشورهاي غربي و مخصوصا“ كشوری مثل آمريكا نيز مي توان به زور و حمايت پدر و با چاشنی شانس و فرصت جويی ، رئيس جمهور شد.. که اين چنين بزرگوارانه از پذيرفتن خلعت کم ارزش رياست جمهوری امتناع می ورزد .

هيچ شكي نيست كه مقامات سياسي كشورهاي مترقي دنيا مانند آمريكا ، فرانسه ، انگليس و . . . جملگي در راستاي منافع شخصي خود و كشورشان اقدام مي كنند و هيچ اولويت و بهايی به مولفه هاي انساني و فرهنگي ديگر كشورها و ملت ها قائل نمي باشند و پي بردن به اين نكته و بيان آن نيز به جز تكراری بي فايده ، هيچ نبوغي را براي گوينده آن به اثبات نمي رساند و......، چرا بايد با بيان سخنان سفارشی ، اين چنين واقعيت را قلب نمود ؟ ( به شهادت تاريخ، کشورهايی مثل فرانسه و آلمان قطعا در صورت کسب منافعی کمتر از اين برای شرکت در کشتاری به مراتب فجيعتر ، شکی به خود راه نمی دادند ).

حتا به فرض اينکه جورج دبليو بوش دارای چنان صفات رذيله اي باشد ( که از آدم های سياسی می شود انتظارش را داشت) که آدمی به پاکی و شهامت و توانمندی سميرا را نيز از خيال رئيس جمهور شدن منزجر کند ، ولی مگر فيلمسازان و سينماگران ، جملگی در راه اعتلای اهداف متعالی بشری و نهادينه کردن عدالت و انسانيت قدم بر می دارند؟ لابد اين همه فيلم سینمايی و برنامهء تلويزيونی سفارشی که تماما در راستای حمايت از استبداد و ترور و ترويج فساد ، ساخته می شوند را نيز جورج بوش کارگردانی می کند؟
با وجود اين همه فيلمساز فاسد و حامی جنایت و کشتار ، چرا خانم سميرا مخملباف تمايل دارند کماکان فيلمساز بمانند؟...

اگر واقعا“ اين اعتقاد قلبي مخملباف ها است چگونه است كه آقای مخملباف در ضيافت شام خصوصي حامد كزراي ، دست نشانده ي مستقيم آمريكا شركت مي كند و از او نشان افتخار می گيرد و با خانواده اش از امنيتي كه آمريكا در افغانستان ايجاد كرده است بيشترين بهره را اخذ مي نمايد ؟

خانواده مخملباف كه مي توانستند با هنر و تدبيرشان منشاء خدمات زيادي به نسل امروز ايران باشند ، متاسفانه آلودهء فعاليتهاي تبليغي و خودنمايانه ای شده اند که از اين رهگذر نخواهند توانست برای خود و برای ايران ، شان و منزلتی به ارمغان آورند .

نحوه ظاهر شدن محسن مخملباف با پوشش و ظاهري افغاني در تصاوير مطبوعات ، نوع آرايش ظاهري سميرا كه به گونه اي در جلوي دوربين ها قرار مي گيرد كه كاملا“ بي حجاب به نظر برسد (درصورتيكه كاملا“واضح است كه ميزان باز بودن يقه اش و محل دقيق قرار گرفتن روسري بر سرش و تعداد موهايي را كه به نمايش مي گذارد را قبلا“با دست اندركاران امور اخروی و اسلامي در ايران هماهنگ نموده است ) و حتي نام فيلمش را نيز با زيرکي و برای جلب نظر مخاطبان غربی به «پنج عصر» ( كه برگرفته از مشهورترين اشعار فدريکو گارسيا لورکا محبوبترين شاعر غربی است ) تغيير می دهد....

به هر تقدير مشاهده روحيه محافظه كاري و سازش پذيری و سودجويي از نسل قبل از ما ، تا اندازه ای قابل تحمل است ، چرا كه بسياري از مشکلات و عقب ماندگي هاي امروز ما مرهون تلاش ها و تفكرات سطحي و نسنجيده و منفعت طلبانه آنان است .

ليكن مشاهدهء کرداری اين چنين سطحي و سودجويانه از نسل امروز و جوانان رنج كشيده و محروم كه مي دانيم در چه وضعيت بغرنج و دشواری گرفتار آمده اند و با اينکه چند برابر همنوعان خود در كشورهاي ديگر تلاش می کنند و با وجود داشتن استحقاق برخورداری از امکانات و موقعيت های اجتماعی ، از ابتدائي ترين امكانات رفاهي و علمي و هنري محرومند .. دردناك است ...
مگر اينکه زد و بندی در کار باشد و منافعی در خطر ..

« در طريق عشق بازی امن و آسايش بلاست
. ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی»



* بديهی است که تمامی نکات ذکر شده ، نظر شخصی اين جانب بوده و قطعا مصون از خطا نخواهد بود .
+ aidin h ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد